تبليغاتX
خاطره ها

خاطره ها

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق###تیره آن دل که در او شمع محبت نبود...

من منتظرت هستم

سلام نازنینم!

با دلی لبریز از عشق... ـ لبریز از همان عشقی که روز اول به تو داشتم ـ  به سلام تو آمده ام.... دل که به تو بسته بودم نمی دانستم چقدر باید منتظرت بمانم! هنوز هم بعد اینهمه سال ... بعد اینهمه روزهای دراز و سوت و کور.... هنوز هم نمی دانم چند روز دیگر....؟

فقط می دانم و یقین دارم که منتظرت خواهم ماند! حتی اگر تو نیایی! و حتی حالا.... که می دانم دیگر نمی آِیی.... دوستت دارم و همین مرا بس است..... تورا اما....؟!نمی دانم........

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:41  توسط فردا 

گل همیشه بهار من.....

 

سلام نازنین آسمونی ی من!

 امروز فقط اومدم که با یک دنیا عشق و محبت و ارادت و ایمان بهت بگم که :

سلام..... نازنین اسمونی ی من......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:40  توسط فردا 

مثل همه ی روزهای گذشته

 

دل به آمدن تو بسته ام ای خوب آسمانی... ای نازنین "فردا"... مثل همان روزهای همیشه! مثل همان ساعتهای جاودانه مثل همان ثانیه هایی که تا پایان زندگی دلیلی برای ماندن منند....

دل به مهر عظیم تو بسته ام که رفته ای..... شاید بیایی! شاید آمده باشی  من بی خبر باشم! شاید آمده ای و من نمی دانم.... شاید!

 اما نیامده ای... می دانم! اگر تو آمده بودی حتما دلم غرق نشاط جاودانه ی بهار میشد....اگر آمده بودی حتما دلم میفهمید..... حتما....

 

امروز نشسته بودم لب باغچه ی خیالم و تمام خاطره های دورو دراز باتو بودن را مرور می کردم! از سالیان دور که با من بودی و در من جاری تا همین ثانیه ها که هنوز هم با منی و نیستی.... چه جاودانه همیشه بامن مانده ای نازنین....چه همیشگی دلم "با شوقی عظیم" خانه ی مهر تو مانده است....

 

دیگران نمی دانند! فقط من می دانم که با چه بغضی می نویسم و فقط تو می دانی که با چه عشقی منتظرم و دیگران نمی دانند! آنها که تورا نمیشناسند! آنها که از دریچه ی چشمان من تورا ندیده اند! آنها که با نگاه مهرمند من تو را نخوانده اند..... آنها که دل به رویای خوش آمدن تو نبسته اند و تو که آرزوی هر لحظه ی آنها نبوده ای........ دیگران نمی دانند..... فقط من می دانم و توئی که نیستی! همین منی که دلم خون است از نبودن مدامت و دلم تنگ است برای یک لحظه برق نگاهت و تورا انتظار می کشم از ابتدای خلقتم تا نهایت ابدیتم.... و همان توئی که اگر چه نیستی اما همه را می دانی........... و می دانم که می دانی.................

 

امروز در تمام ثانیه هایم تورا مرور کردم! زمان را به فراموشی سپرده بودم و مکان را.....! و به تو می اندیشیدم.... به تو که هنوز هم و تا همیشه، همچنان روزهای بی شمار گذشته عاشقانه دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.... دوستت دارم.... و دوستت خواهم داشت.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:17  توسط فردا 

من کبوتر شدم....

 

باورم نداشتی! هیچ وقت.... هیچ گاه..... من کبوتر شدم و در آسمان نگاهت پریدم و بر شانه ی احساست نشستم و تو برایم دانه ی عشق پاشیدی و آب محبت گذاشتی و با لبخند و مهر نوازشم کردی و نمی دانستی که پرنده دلش به همین محبتها اینقدر خوش می شود که دیگر تورا رها نخواهد کرد.... ندانستی که با همین عشق و محبت پرنده را جاودانه در قفس نامرئی ی شوق اسیر می کنی! تو ندانستی که بعد از آن حتی دست بی احساس مرگ هم نمی تواند پرنده را از تو دور کند.... از تو باز دارد..... اما تو می دانستی! انگار دلت می خواست که پرنده ای داشته باشی که حتی اگر هم نباشی عاشق لبخند زدنهایت باشد! عاشق طرز نگاهت! عاشق گردش چشمهای روشن و زیبایت..... انگار دلت می خواست پرنده ای باشد که حتی اگر هم نباشی با شوق در اطراف خیالت پرپر بزند و برشانه ی مهرت بنشیند و از دستان مهربانت دانه ی عشق بگیرد و دل کوچکش دلخوش باشد به بودن توئی که نیستی و توئی که نخواهی بود.....

 و منم! همان پرنده ی دست آموزی که پریدنش آموختی و همان که پس از روزها و ماهها و سالها و سالها و سالها نبودنت هنوز هم دوستت دارد  و هنوز هم در هوای تو نفس می کشد و هنوز هم همانگونه گرم و پرشور وعاشقانه به عشق تو می پرد تا شاید وقتی فرود می آید دستهای مهربان تو نوازشگر بالهای خسته اش باشند! تا شاید تو در آغوش نگاهت بگیری اش  و به روی همه ی زخمهایی که در نبودنت بر جان ناتوانش نشسته است فقط با لبخندی مرهم مهر بگذاری و جان دوباره اش بخشی با بودنت و با آمدنت و با ماندنت......

این پرنده دل به تو بسته است! همین پرنده.... به توئی که نیستی..... عاشقانه و جاودانه دل بسته است..... و کاش می دانستی........ و کاش باورش داشتی..... و کاش می آمدی......

 

پی نوشت: امروز دلتنگترم از همیشه.... دلتنگترم از همیشه....  دلتنگترم از..... انگار دلم نمی خواهد دست از سر این صفحه کلید بردارد و با همین اندک نوشتن آرام شود و صبوری پیشه کندو دل به رویای خوش آمدنت ببندد! انگار پرم از غم٬ بی تو! پرم از رنج٬ بی تو.... پرم از درد اینهمه نبودنهایت.... انگار بیشتر از همیشه دوستت دارم و دلتنگ مهربانیهایت شده ام! کجایی نازنین رویاهایم؟ کجای قصه ی سرنوشتم جا مانده ای که نمی آیی؟ کجایش جا مانده ای گل مهتابی ام؟ هیچ چیز نمی خواهم جز تو.... جز اینکه تو باشی.... هیچ چیز دیگر نمی خواهم..... جز تو.......... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:24  توسط فردا 

منتظر

 

دلم گرفته! در این دلتنگی ی انبوه کاش تو می آمدی.......

کاش می گفتی که کی خواهی آمد! کاش می گفتی که چرا می روی! کاش می گفتی که کی برمی گردی! کاش می گفتی که اگر برنگشتی ... که اگر نخواهی که برگردی چگونه آرام کنم طفل منتظر دل را که چه معصومانه و ساده تو را انتظار می کشد تا بیایی و نمی داندو باور نمی کند که.......

گفته بودم که دوستت دارم.....نگفته بودم؟ نگفته بودم که چگونه دل و جان و اندیشه ام از تو سرشار است؟ نگفته بودم که تو تنها روشنی بخش آسمان قلب منی؟ نگفته بودم که بی تو چه تاریک و کبودم؟ نگفته بودم که همه ی رویاهایم با توست که رویاست؟ نگفته بودم که جانم با جانت در آمیخته است؟ نگفته بودم که تورا عاشقانه می پرستمت و دوستت دارم؟ نگفته بودم نازنین؟ همه را من گفته بودم و همه را تو نشنیده بودی که در زمزمه های همیشگی ی رفتنت هیچگاه هجاهای همراهی وجود نداشت..... وجود نداشت.....

با اینهمه می پرستمت هنوز هم... همچنان روز نخست.... تو باور نخواهی کرد که برای من چه بوده ای.... وباور نخواهی داشت که برای من چه هستی...... دوستت دارم حتی اگر هیچ وقت نباشی... حتی اگر نیایی.... حتی اگر نخواهی که هیچگاه بیایی.......دوستت دارم و این تنها دلیل بودن من است... تنها بهانه برای ادامه ی زندگی.... حتی برای ادامه ی " همین زندگی ".........

منتظرت می مانم

آنقدر که یک روز خسته شوی از اینهمه انتظارم! و خودت بیایی.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:34  توسط فردا  | 

نیستی این روزها.....

 

آمده ام به سلام تو ای مهربان خوب! ای خوب ِ مهربان.....

به سلام تو که می آیم جز سلامتیت مرا آرزویی نیست....سلامتی ی توئی که نیستی...... که نمی آئی...... که نخواهی آمد...... اما این را هرچه به این دل می گویم قبول ندارد! نیامدنت را باور نمی کند! نبودنت را نمیبیند...... همین دلی که فقط "تو " را در خود جای داده است... همین دلی که هنوز هم از عطر حضور تو سرشار است! همین دلی که دیوانه ی توست و صبوری می کند تا تو بیایی! دلم هیچگاه باور نخواهد کرد نیامدنت را ای خوب ِ نازنین..... ای نازنین ِ خوب...... اگر خدا بخواهد روزی من خواهم آمد.... از دور به تو خواهم نگریست.... از دور به تو معجزه ی بزرگ خدا بر روی زمین..... اگر اشکهایم بگذارند............................

نیستی این روزها! هستی و نیستی...... از من جدایی! از من دوری.... مثل همیشه! مثل همیشه... اما من به رسم عشق همیشه هستم.... همیشه با تو.... همیشه همراه تو....... همیشه با تمام وجودم به یاد تو...... ومیدانم که خودت میدانی نازنینم....... خودت می دانی..........

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:53  توسط فردا 

قول می دهم...

 

قول می دهم مثل تو باشم.....!  

قول می دهم مثل تو هر جا بروم مهری برسانم،

حتی با لبخندی.......

قول میدهم مثل تو فقط یک عابر باشم!

عابر جاده های شلوغ هستی.....

 امروز قول میدم همه چیز را بهتر ببینم!

 قول میدهم در عبور از ثانیه های سبز باغ

از غنچه ها اسرار نشاط را بپرسم

و از گلها راز محبت پروانه ها را جویا شوم!

قول می دهم از برکه ها علت زلالی آسمان را سوال کنم

و از کوهها چرایی ی سرگردانی ی نسیم را!

قول می دهم بهتر به اطرافم نگاه کنم.....

یادم باشد در زیبایی ی گل سرخ معنویت بهار راحتما" ببینم!

یادم باشد در سکوت خسته ی  مرداب، معرفت نیلوفر را حتما" لمس کنم!

یادم باشد نبینم ظلمت و تاریکی ی شبهای بی ماه را!

یادم باشد نبینم تنگی و تاریکی ی کوچه های غربت را!

قول می دهم یادم بماند که شب اگر تاریک نباشد ستاره ها کشف نمی شوند!

قول می دهم یادم بماند که اگر غربت نباشد وطن در بی نامی و غربت هدر می رود!

 باید به چشمانم بیاموزم که بیاموزند آنچه زیباست

و ببینند اما نیاموزند آنچه که پریشان می کند در دل ِآرزوها " امید" را!

قول می دهم به دلم بیاموزم یک عابر باشد!

ببیند!

لمس کند!

کشف کند

و بعد....

بی هیچ کلامی...

 بی هیچ سخنی....

با کوله باری از آموخته ها

و با لبخندی پر از مهر و مهربانی

و با چشمهایی سرشار اطمینان و تشکر از آنچه که به او آموخته می شود

در سکوتی غرق محبت و عشق....

سبکبال تر از قاصدکهای سبکبال و پرمهر،

 از جاده های هستی بی صدا عبور کند

تا مبادا گردی از این عبور بر گرده ی نسیم به جا بماند!

تا مبدا جای پایی بر جای پاهای عابران قبلی افزوده باشد!

قول می دهم هیچ چیزو هیچ کس سنگینی ی نگاه دلم را بر روح خود احساس نکند!

 قول می دهم که امروز هرجا بروم بی آنکه حضورم حس شود مهری برسانم.....

حتی با لبخندی!  

مثل تو _  آشنای آسمانی ام _

 مثل تو که به هر جا می روی مهری می رسانی....

حتی با نگاهی و لبخندی!

مثل تو که خود مهری....

خود مهربانی ای....

خود عشقی....

مثل تو که مثل تو هیچ کس نخواهد بود!

مثل تو ! عابر دوردست خاطره هایم.....

قول میدهم مثل تو باشم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:31  توسط فردا 

چگونه؟

 

چگونه باتو آشنا شدم؟ سالیان دور ، دورتر از حادثه ی مبهم عشق  یک روز که از کنار گل سرخی عبور می کردم  هوای نفسی آغشته ام کرد به عشق و محبت! برق شوقی در چشمان خسته ام درخشید و آتش عشقی جانم را در برگرفت! با نگاه اطراف را کاویدم و ندانسته تورا جستجو کردم و هیچ کس نبود! اما تو بودی.... عطر حضورت شیفته ام می کرد... با خود گفتم دیوانه ای! این چه حسی ست که برجان تو جاریست برخود نهیب زدم که آرام باش.... برخیز و بگریز... اما نتوانستم... تو انگار دست دلم را گرفته بودی و به عشق پیوند زده بودی..... تو انگار با همان دستهای مهربان دستهای مشتاقم را گرفته بودی و با تکثیر مداوم احساست دیوانه ترم می کردی.... از زمان فاصله گرفتم و مکان را به فراموشی سپردم و تورا دیدم که درست روبه رویم ایستاده بودی و با مهری عظیم به من می نگریستی و من چونان آشنایان چندصد هزار ساله بی آنکه لحظه ای حس غربت داشته باشم دستهایم را به دستهای پرمهرت سپردم تا باتو همراه شوم جاده های دورو دراز انتظار را به سمت نور!

در چشم برهم زدنی اما من بودم و زمین و زندگی و ....... دیگر هیچ.............................................

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

......................................................................................................................................

................................................................................. و اینگونه شد که من کودکانه اما عاشقانه دل به مهرتو سپردم و اینگونه شد که تو نازنین آسمانی ی من شدی و اینگونه شد که دلباختم به تو ومهرتو و چه سالهاست که تورا انتظار میکشم نازنین رویاهایم تا بیایی و چه سالهاست که اما تو....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:53  توسط فردا 

برای تو...

 

اینجا که می آیم اما

 

نمی توانم برای " تو" ننویسم نازنین...

 

کاش مرا ببخشی......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:46  توسط فردا 

انتظار

 

شاید هیچگاه از تو نشانی نیابم! شاید هیچگاه مرا نشناسی! شاید بارها و بارها از کنار هم عبور کرده باشیم  هر یک سر در گریبان به دیگری اندیشیده باشیم و همدیگر را نشناخته باشیم! کاش از خود نشانی می فرستادی ام! به من بگو اگر از فاصله های بی عبور گذر کردی و به سمت بهارو ترانه آمدی از حنجره ی کدام مرغ عشق خواهی خواند؟ با سبک بالی قاصدکهای کدام دشت همراه خواهی بود؟ در آغوش کدام غنچه ی معطر بهار پنهان خواهی شد؟ کاش بگویی و کاش بدانم... کاش بدانم کی و از کدام سمت انتظار می آیی تا با چتر نگاهم سایبانی برای قدمگاه نورانی ات به پا کنم..... کاش بدانم......

 

 اما این روزها....... اگرچه دلم بیشتر از همیشه برایت تنگ است امامی دانم که نمی آئی....

 صبوری می کنم مهربان لحظه های دورم!

صبوری می کنم نازنین آسمانی ام....

صبوری می کنم و تورا همچنان روز نخست عاشقانه و جاودانه می پرستمت

 و انتظار ندارم که تو نیزاینگونه دوستم داشته باشی!

و انتظار ندارم که تو نیز به یادم باشی!

 و انتظار ندارم که تو نیز.......... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط فردا  | 

گلایه.....

 

تو رفته بودی!

من اندیشیدم اگر برگردم تورا خواهم دید! اما برگشتم و تورا ندیدم.... تو نبودی..... تمام خاطره های ریزو درشتم را ٬ تمام خاطره های دورو نزدیکم را٬ تمام آرزوها و رویاهای فردایم را! حتی تمام زوایای پنهان جانم را جستجو کردم تا تو را بیابم و نیافتم! " تو رفته بودی......."

تو٬ بی آنکه با من کلامی گفته باشی رفته بودی! بی آنکه لب تشنه ی خاطرم را با بارش دیداری سیراب کرده باشی٬ بی آنکه با جرعه ی عشقی نهال تازه پا گرفته ی مهر را جان بخشیده باشی! بی آنکه به یادم بوده باشی! تو مرا گذاشته بودی و خودت تنهای تنها رفته بودی.....

تو مرا ندیده انگاشته بودی و رفته بودی

 تو مرا هیچ پنداشته بودی و رفته بودی....

 تو دوستم نداشته بودی و رفته بودی.....

و من می دانستم و نمی خواستم رفتنت را باور کنم....

وباور که کردم خواستم چنان بنمایانم که تو نرفته ای! که من رفته ام.....

آری خواستم چنین بنمایانم که تو نرفته ای! که من رفته ام تا تو در همان دلی که هنوز هم ـ و تا همیشه  هم ـ به خاطر تو می تپد جاودانه بمانی و من رفته باشم تا اگر گلایه ای هست از من باشد نه از تو نازنین آسمانی ام که تو نرفته ای..... که این من بوده ام که رفته ام...........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:52  توسط فردا 

اگه خدا بخواد!

 

ومن فهمیدم!

ومن فهمیدم که چقدر تلخه که تنها باشی! و چقدر تلخه که اونی که باید بیاد نیاد! و من درک کردم که زندگی بی حضور تو ـ ای خوب آسمانی ـ چقدر سخت می تونه بگذره و من متوجه شدم که چقدر خوبه که تو هستی! و چقدر خوبه که می تونم برای تو بنویسم....

این روزها که مثل تمام اینهمه سال گذشته نیستی نبودنت جور دیگه ای داره خودش رو نشون میده! تلخه زندگی....وقتی که بهار نیست و ترانه غمگینه! وقتی که سکوت غمفزاست و رویا بی بهانه! وقتی که آرزو ساکن مونده و امید پوچه! وقتی که زندگی خاکستریه و روزگار بی انگیزه ست!تا دور دست بی انتها هیچ منظره ی رنگی ای وجود نداره همه چیز کربنی و سیاه و کبود و خاکستری و نا امید کننده و نفرت باره و هیچ ابر عشقی بر سر این دشت بی بهار عبور نمیکنه و تلخه زندگی.... تلخ! نبودنت تلخیهای زندگی رو بیشتر بهم نشون میده و من می دونم.....می دونم که تو گاهی دوست داری من تلخیها رو هم ببینم و حس کنم تا قدر لحظات خوبی که به جانم هدیه میدی رو بیشتر بدونم.....

نازنینم...... گفتن دوستت دارم خیلی تکراریه! اما با اینهمه دوستت دارم! نه با یک گوشه ی قلبم و با تکه ای از احساسم که خودت میدونی که با تمام وجودم و زندگیم٬ عاشقانه٬ بی ریا و جاودانه٬ با جانی پرشور و دلی پرعشق دوستت دارم و تو رو ستایش می کنم و خودت می دونی که تو نازنین آسمونی ی منی از اول خلقتم تا همیشه ی زندگی ام.....

منتظرم باش....

به زودی میهمان لحظه های آسمونیت میشم! اگه تو بخوای......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 9:53  توسط فردا 

نامردمیها.....

 

به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد! مرا به که سپرده ای؟ مرا در این وادی نا مطمئن و سرد و بی اعتماد به امید چه کسی رها کرده ای؟ تو که نمی دانی اینجا کجاست! اینجا همان جاییست که دست محبت به سمت هر که دراز کنی با خنجر نامردمی و تمسخر در انتظار توست! اینجا همان جاییست که نگاه مهربان تو را با لبخندی پر فریب پاسخ می گویند.... اینجا جاییست که همه چیز را دروغ می بینند! دروغ می شنوند.... دروغ می خوانند..... و تو نازنین آسمانی ام! تو که خودت در میان آسمانیان سرتاپا بهار به تماشای پردیس پرترانه ی آرزو نشسته ای و مرا  در این خاکستان سرشار از دورویی و دورنگی تنها ی تنها رها کرده ای  کاش با گوشه چشمی نگاهی از سر مهر به این دل آشفته ی بی قرار از نبودنت می انداختی تا نیرو بگیرد برای ادامه ی زندگی..... برای ادامه ی "همین زندگی".......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:26  توسط فردا 

رویای دیدار

 

در سکوت و تنهایی هایم به تو می اندیشم!به رویای جاودانه ای که تو در آن به دیدارم آمده بودی! به همان رویایی که تو خیس باران بودی! ومن باز هم بی چتر آمده بودم تا تو پناهم دهی به میهمانی ی چتری که نداشتی و داشتی که چتر تو از جنس محبت بود و از حریر احساس!  به وقتی که رو به روی هم نشسته بودیم و تو حرف میزدی و من نگاهت می کردم! تو حرف میزدی و من با گوش جان نغمه ی آسمانی ات را نیوش می کردم! تو حرف میزدی و نگاه جستجوگرانه ات اطراف را می گشت و از آسمان و زمین و گل و گیاه و چمن و نسیم عبور می کردو همه جا را می گشت و تو  با دستهایت حرفهایت را کامل می کردی و تمام که میشد به من می نگریستی و می گفتی حالا تو بگو! و من همچنان سکوت می کردم که می دانستم که می دانی توئی تمام خواسته های من و توئی تمام آرزوهای من و توئی تمام رویاها و حرفها و اندیشه ها و گفته ها و نا گفته های من و تو که خودت همه را می دانستی لبخند میزدی و می گفتی " دیگر این فرصت را نخواهی داشت" و من می دانستم که دیگرهیچگاه فرصتی اینچنین نخواهم داشت تا در رویایی به این زیبایی  به تو _ آرزوی همیشگی ام_ بنگرم و نقش زیبای تورا با تمام جزییاتش در قاب دلم تصویر کنم و این تنها فرصت آسمانی ی من بود و تنها فرصت آسمانی ام که گردش چشمان روشن تو را به یاد بسپارم و تنها فرصت من تا بتوانم لبخند تو را در اندیشه ی رویاهایم جاودانه کنم.... تنها فرصت تا نغمه ی جان بخش تو _ نازنین آسمانی ام را _  جاودانه برای روزهای تلخ بی تو بودن ذخیره کنم و من به تو می اندیشم که فرصتی داشتم تا تورا یک بار برای همیشه با تمام محبتم و با تمام عشقم و با تمام تمنایم عاشقانه و جاودانه به تماشا بنشینم و چه باک اگر کلامی نگفته ام و کلامی نشد که بگویم که تو میدانستی که لبریزم از حرفهای نزده و سرشارم از تمناهای ناگفتنی و خودت می دانستی که چه سان لحظات دلپذیر و آرامی رابه من هدیه داده ای و من از قرنها پیش تاکنون اگر زنده ام و هستم و مانده ام به خاطر آن لحظات زیبا و نورانی ای بود که میهمانم کردی به محبت جاودانه ات و چقدر تو خوبی... و چقدر تو خوبی...و من با همین دل ساده ی روستایی ام چقدر دوستت دارم و می پرستمت وبا همین قلم قاصر وبا همین واژه های اندک  - که کمند برای تو - تا همیشه برای توئی می نویسم که اهل بارانی.... که اهل آسمانی.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:23  توسط فردا 

مرگ و زندگی....

 

حس نوشتن نیست! از تودورم و این دیوانه ام می کند! این زندگی ام را از من می گیرد! نبودنت مرا به سمت نیستی و نابودی می خواند و من جز داستان تلخ نبودنت دیگر هیچ روایتی در جان خسته ام نیست..... نمی آئی.....  میدانم! هر روز که میگذرد از من دورتر میشوی! به دنبال تو به هرسو سرک می کشم و تمام ثانیه های آفتاب و مهتاب را زیرو رو می کنم و تو را نمی یابم.... چرا از من پنهانی؟ چرا از من دوری؟ چرا مرا نمی بینی؟ نمی شنوی؟ نمی خوانی؟ در دایره ای از چراها اسیرم که مرا به کام خود می کشند و چون گردباد برجان خسته و ویرانم هجوم می آورند و دیگر در میان اینهمه رهایم و تسلیمم .... در سکوت سیر میکنم و دل به خواب و خستگی سپرده ام و در انتظار نیستم.... دیگر در انتظار چه باشم وقتی تو قرار نیست بیایی؟ وقتی تو نمی آیی....... نه که نمی آیی که حتی نیم نگاهی نیز به سویم نمی افکنی و نه که نیم نگاه که حتی در خاطرت نیز به باد فراموشی سپرده ای ام.... چه غریبم کرده ای! چه بیچاره ام وقتی تو نیستی و چه تنهایم....... راستی هرگاه به اینجا می رسم که دیگر جز مرگ آرزویی ندارم آنچه مرا به زندگی وامی دارد باز هم توئی وکورسوی امیدت که شاید بیایی..... شاید...بیایی! بیا مهربان آسمانی ام! بیا که این انتظار مرا خواهد کشت.............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:24  توسط فردا 

چگونه از خودم جدا شوم؟

 

چگونه می شود که از تو بگذرم؟

 چگونه می شود که از خودم بگذرم؟

نمی شود..... نمی توانم.....

 با همه ی اینهمه فاصله ها

از توئی که اینگونه در جان منی چگونه جدا شوم؟

نازنینم

 می گریزم از تنهایی.....

می گریزم از فاصله ها.....

و تو همه جا بامنی!

در اندیشه ی من

 در قلب من

 در جان من......

 هنوز هم نمی دانم چگونه آمدی و مالک تمام رویاهایم شدی!

 با اینهمه فاصله ها

 با اینهمه نخواستن های تو!

 ولی حتما میدانی:

 همین که تو باشی مرا بس است.....

همین که تو باشی!

مرا بس است.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط فردا 

رسم عشق

 

قرنها پیش در وادی ی عشق یافتمت و دل به مهر بی کران تو مهربان رویاهایم سپردم و تا سالها بعد همچنان دل باخته ی محبتت خواهم ماند! با اینکه هزاران ها سال از این محبت یکسویه می گذرد هر ثانیه ای که به تو می اندیشم لبریز می شوم از مهرتو و عشق تو! دلم عاشقی را می داند! دلم رسم عشق را می داند! حتی اگر تو نیایی... حتی اگر تو نخواهی که بیایی.....

از من دوری! می دانی؟ کاش گاهی می نشستی و با سرانگشت احساس اینهمه زمانهای تلخ بی تو بودن را که برمن گذشت حساب می کردی و می دیدی که با اینهمه دوری اما چقدر من نزدیکم به تو مهربان آسمانی ام......کاش می دیدی....

 کاش اینهمه انتظارم را.... اینهمه مهرم را..... اینهمه امیدم را..... کاش حتی خودت را میدیدی که من اینگونه ساخته ام و پرداخته ام و اینگونه خداوار می پرستمش و دوستش دارم....

نازنینم! "فردا" تا همیشه ی زندگی اش تو را انتظار می کشد تا بیایی... وکاش زودتر بیایی... زودتر...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:53  توسط فردا 

کاش زودتر بیایی

 

 ترد و آبی و خنک، نسیم می شوم و سبکبال و شاد تمام چمنزار آرزو را...... تو را! جستجو می کنم! تو را ای نازنین ناپیدای دوردست! نسیم می شوم و با شورو شوق در جان آب و خاک و برگ و باغ و ریاحین و سبزه ها در پی تو می گردم! و آیا تو اینجا پنهانی؟

 عمریست نسیم شده ام! عمریست تورا جستجو می کنم! عمریست پی ی تو می گردم..... وهنوز نمی دانم کجایی........و هنوز منتظرم تا خودت بیایی.....و هنوز ......

تا کی تورا بجویم و نباشی؟ تا کی تورا بجویم و نیایی؟ بیا که دیگر دارم نا امید می شوم.... نا امید...

نازنینم..... تو که خودت می دانی چقدر دوستت دارم، تو که خودت می دانی اگر جانی است به شوق دیدن تو مانده است! اگر نفسی است به عشق نفس تو می آیدو می رود... اگر قلبی است با یادتو و نام تو و امید دیدار تو می تپد..... واگر زندگی ایست...... تمامش ازتو لبریز است..... کاش زودتر بیایی....

تا آن روز با نا امیدی می جنگم و ثانیه های انتظار را به انتظارت می ایستم و ترد و آبی و خنک نسیم می شوم و تو را جستجو می کنم.... تا بیایی..... تا خودت بیایی.......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:57  توسط فردا  | 

دعا

 

دیگر امیدی نیست! هیچ امیدی ندارم! هیچ امیدی به آمدن معجزه گونه ی تو نیست و من با تمام سرسختی ام  از پی اینهمه سال امید و صبوری وانتظار نیامدنت را چه تلخ باور کرده ام.... می دانم که نمی آیی..... می دانم  که نمی آیی..... اما با علم به نیامدنت همین گوشه ی دور از زمین و زمینیان برای توئی می نویسم که اهل بارانی! که اهل آسمانی.... برای توئی که آشنای ثانیه های غریب زندگی ام هستی.... برای تو که آشنای صبور تنهایی های طولانی و بی نهایت جانم بوده ای و خواهی بود.... چه سخت است نبودن تو آشنای قدیمی.... چه تلخ است...... چشم می بندم و با تمام وجودم به درگاه مهربانش دعا می کنم که تو حتما" بیایی! که "تو" حتما بیایی..........

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 17:27  توسط فردا 

ومن همانم! مهربان دوردست خاطره هایت....

 

و این منم!همان که عشق را در چشمان دل انگیزت به تماشا نشسته است همان که سالها و سالها باتو قدم به زندگی گذارده است و باتو زندگی رابارها وانهاده است همان که با گذشت اینهمه قرن لحظه ای از عهد جاودانه ای که باتو بسته است عدول نکرده است.... همان که اما از همان روز نخست به جبر تقدیر از تو جدا مانده است....همان که حتی گوشه ای از غم دلش را به تو نتوانسته است که بگوید که نمی توانسته است که بگوید.... همان زمینی ی آسمان نشین تو! همان که همیشه و بیشتر از تو انتظارت را می کشد تا بیایی وتو خبر نداری...همان که حتی یکبار نتوانسته است نقلی از قصه ی طولانی ی دوست داشتنش را به تو - مهربان لحظه های جاودانه اش- بیان کند آن گونه که می خواهدو نمی دانی.... اینک منم! غریق سرنوشتی کویری! همانی که تو "آسمانی ی جاودانه ات" می خوانی! همانی که از روز نخست با دل مهربانت عهد دوستی بست سالیان سال به انتظار نشست و از دور به تو نگریست! تمام بی تابی هایت را می دید تمام غمهایت را حس می کرد! در ثانیه ثانیه ی نبودنش خودش را می دید که در تو اوج می گیرد در تو جاری می شود باتو آغاز می شود و باتو به پایان می رسد..... لحظه های تمنایت را به تمنایت نشسته بود ثانیه های خواستنت را غرق نیاز حضورت بود نفس نفس خواهشت خواهشی بود در عمق نفسهایش! با دم و بازدم آرزو در آرزوهایش جای داشتی! چه بگویم که چگونه در سکوتت غرق می شدم؟ چگونه با غمت محزون و با شادی ات اوج می گرفتم؟ چگونه چهارفصل های انتظار را به انتظارت نشسته بودم؟ چه بگویم که تو می توانستی بگویی و من نه! تو می توانستی بیان کنی و من نه! تو می توانستی با من حرف بزنی ، از نبودنم بنالی، بی صبری کنی، حتی گاهی با سرزنشی از عشق لبریز از نبودنم دلگیر شوی اما من نمی توانستم اما من نمی توانستم..... اما من از همین بلندای لاجوردی لحظه به لحظه به تو می نگریستم و تورا میدیدم و کلامت را میشنیدم و همرازت بودم وهمدلی ات می کردم و نمی توانستم بگویم..... از همین دور مواظبت بودم از همین فاصله ها دلنگرانت بودم از همین بلندی هر وقت نیاز داشتی در تو جاری می شدم هر وقت می خواستی باتو بودم هروقت تمنایم می کردی باشوق روبه رویت ایستاده بودم در هوای اطرافت جریان داشتم تا تو با نفسی...... اما نمیشد بگویم! نمی توانستم بگویم..... اینهمه سال انتظار ، اینهمه سال سکوت، اینهمه سال صبر...... گاه که رنجت را میدیدم پابه پای دل مهربانت زجه می زدم و می گریستم و تو وقتی اشکهایم را در هیات باران می دیدی آرام میشدی! آرزو می کردم زیر باران بیایی تا با قطره های اشکم شستشویت دهم و تو که عاشق بارانی می آمدی! گاه که از نیش زبان دیگران تا مرز جنون آزرده می شدی من نیز از خشم دندان بر هم می فشردم من هم خون دل می خوردم من هم رنج می کشیدم من هم آزرده می شدم شبها که پنجره ی اتاقت را می بستی و در بسترت آرام می گرفتی من چون نور مهتاب تماشاگر رویاهایت بودم و هر صبح در پوشش سپیده ظهور می کردم و باتو آغاز می شدم و تو..... نمیدیدی! همه جا باتو بودم همیشه باتو بودم حتی چشم برهم زدنی بی تو نبودم حتی وقتهایی که در شادیهای زندگی غرق می شدی و فراموشم می کردی! من با لبخند به تو می نگریستم و از شادی ات شاد بودم! اما تو همیشه می توانستی بگویی و من نمی توانستم..... هنوز هم من همینم و هنوز هم تو همانی! هنوز هم منتظری و هنوز هم منتظرم! از آینده بی خبرم ولی می گویم که منتظرم باش همچنان که منتظرت هستم.... اگر بند از پای جانم باز کردند می آیم و اگرنه تو را همچنان انتظار می کشم تا بیایی...خوشبخت توئی که با هر ضربان قلبم تو را ستایش میکنم! خوشبخت منم که با هر ضربان قلبت انتظارم را می کشی! خوشبخت توئی که بیشتر از تمام برگهای درختان از ابتدای خلقت تا انتهای ابدیت تورا می پرستمت! خوشبخت منم که بیشتر از ثانیه های زیبای وزش نسیم به منی که نیستم عشق می ورزی! خوشبخت منم که هوای دوست داشتنت هر لحظه بیشتر برمن می وزد و خوشبخت توئی که اینگونه پاک و آسمانی و سبز و مانا دوستت دارم! بگذار تا از ورای آسمان آسمان فاصله یکبار سبزو مقدس و ناب بدانی که چقدر دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم از آغاز بودنت و بودنم تا نهایت نبودنت و نبودنم........

و اکنون این منم! حیران شده ی احساسهای بی قرار تو.... مبهوت در ثانیه های تنهاییت! غرق در سکوت غم انگیز رویاهایت.... تنها ترین آسمان نشین اسیر... دلباخته ترین مجنون غرق بی قراریها... گمنام ترین عاشق محزون هستی!

 اینک این منم با همین سرنوشت تلخ دور از تو ! با همین آرزوهای بی فرجام سرشار از تو! با همین دل دلباخته به چشمان با طراوت تو! با همین جان لبریز از تمنای وجود تو... همان آشنای قدیمی ی آرزوهایت...... همان بهانه ی همیشگی ی نوشته های کوتاه و طولانی ات..... همان که تو آسمانی ی جاودانه ات می خوانی.... همان غریق سرنوشتی کویری....

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:15  توسط فردا 

منتظرم باش...

 

سرشار از صمیمیت آسمان در مقابل پنجره ی باز رو به ابدیت ایستاده ام ! در انتظار............

 گذشت روزگارم!

 چه نسیم های شوقی که بر جانم گذشت، چه آفتابهای کنجکاوی که بر من نگریست و در من خیره ماند و با شگفتی از اینهمه صبوری ام غروب کرد و در طلوع های دوباره اش باز حیرت زده ی اینهمه انتظار گذشت و گذشت و گذشت..... چه برگهایی که خواستند پا به پای من انتظار را زندگی کنند و نشد! چه باران هایی که پنجره ام را در آغوش کشیدند و لحظاتی و ساعتی و بعد..... و چه سالها! وچه سالها که دیگر نمی آیند......

ای آشنای دور! ای آشنای خوب! ای توئی که آن هنگام که در روز نخست در مقابل هم ایستادیم عهد بستیم که بی هم روزگاری نباشیم! بگو در کدام خواب غفلت فرو رفته بودم که چون برخواستم تو نبودی؟! دست بی رحم کدام تقدیر اهریمنی اینچنین جاودانه جدایمان کرد؟ چرا از پس این هزاران ها سال انتظار چون خورشید بر تیرگیهای جانم طلوع نمیکنی؟ چون آفتاب گرمایم نمی بخشی؟ چون مهتاب آرامشم نمیدهی؟ از پس اینهمه سال انتظار؟ از پس اینهمه سال سکوت؟ از پس اینهمه سال جستجو........

منتظرم باش!

 "در مقابل همین پنجره ی باز رو به ابدیت"

آنقدر امدن نا معلوم تورا به انتظار می ایستم تا بیایی......

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 9:34  توسط فردا 

کنار پنجره ی آرزو

 

 امروز تلخ بودم! امروز بی تو چه تلخ بودم... نیامده بودی و من دیگرامیدی نداشتم! نیامده بودی و نگاهم بی آنکه دیگر چیزی ببیند خیره ی جاده ی انتظار مانده بود! نیامده بودی و دستهایم دستهای مهربان تو را می جستند... نیامده بودی و دلم داشت از غصه می مرد! دلم داشت تلف میشد..... وقتی که در کنار پنجره ی آرزو از تاب و توان و صبوری افتادم ونا امید از تمام ثانیه های آینده دل به نیستی و نابودی دادم و چشم از جاده های انتظار برگرفتم و به خاموشی و خاک پناه بردم، نمیدانم تو کی آمدی مهربان دوردست بی همتایم! نمی دانم تو کی آمدی وبه دم مسیحایی ات جانی دوباره ام بخشیدی..... چشم که گشودم ندیدمت... اما هنوز عطر حضورت هوای اطرافم را معطر کرده بود.... در آن هوا به شوق تو نفس کشیدم و زندگی را از سر گرفتم تا باز در ابتدای همان جاده های منتهی به مهربانی چشم انتظار تو نازنین آسمانی ام بمانم تا بیایی! تا شاید روزی در همین فرداهای پوشیده در ابهام جادوئی ی امید و آرزو طلوع کنی.... تا شاید چشم "فردا" را تو به یمن حضورت روشن کنی به نور عشق و زندگی............

 من که می دانم که اگر لطف گاه گاه تو نباشد دلم طاقت نمی آورد! جانم تحمل نمیکند! و من با تمام وجودم از قرنها پیش تا کنون همچنان و همیشه دلخوشم به همین لطف گاه گاه تو..... دل خوشم به همین استشمام عطر حضور تو.... دلخوشم به تو... به آمدن تو...

به آمدن تو که آشنای صبور لحظه های دورم هستی............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:46  توسط فردا 

تو..... و خدا........

 

سلام......

می دانستم که اینهمه بی قراری بهانه ای دارد! می دانستم که اینهمه اشتیاق بی دلیل نیست می دانستم که اینهمه انتظار برای کسی ست! و تو بودی! تو که وقتی آمدی تمام بغض اینهمه دوری ات را در پس قهقهه های جنون آمیزم پنهان کردم تا دل آزرده ی غمگینی ی من نشوی! تو که وقتی آمدی تمام رنجم را - بابت آنچه که می دانستم بی آنکه تو بگویی - در پشت سکوت و شوق خواباندم تا دردت را فزونی نبخشم.... سر سجاده ام  که نشسته بودم باتو حرف زدم..... و به تو اندیشیدم! و تورا......!  گاهی می اندیشم که در پس نمازهای من توئی؟ یا خدا؟ که هردو توانایید! که او می تواندبا شعله های خشمش بسوزاندم و خاکسترم کند و تو می توانی با شرار شوقت همان کنی که او! به تو دلخوشم.... گاهی به این می اندیشم که اگر خدا تو را از من بگیرد....... نه! او اینگونه عذابم نخواهد کرد..... او اینگونه عذابم نخواهد کرد......

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 11:29  توسط فردا 

حدیث تو....

 

سلام

به سکوت و آرامش اینجا که از عطر حضور تو سرشار است احتیاج دارم! اینجا که می آیم دلم می خواهد ساعتها و ساعتهابا ادب بنشینم روبه روی همین پنجره ی مجاز و به تو بنگرم و نه! حتی به تو هم ننگرم! بلکه به پاس محبت و احترام سر به زیر داشته باشم و همه تن گوش شوم تا تو را بشنوم  و در سکوت ازحضور تو بهره گیرم... ازحضور تو ای آشنای خوب! از حضور تو٬ ای آشنای تا همیشه دوست داشتنی و صبور......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:32  توسط فردا 

فردا

 

چقدر خسته ام!

در خستگی های بی اندازه ام به تو می اندیشم که تنها ماءمن بی نهایت آرام ِ آرامشی برای من٬ به تو می اندیشم که تمام هفت رنگ رنگین کمان احساسم از رویای تو سرشار است! به تو می اندیشم که چقدر دلتنگ توام! دلتنگ یک نوازش نگاهت ، دلتنگ یک لبخند مهرت، دلتنگ یک ثانیه یاد آوری ات! راستی به یادم می آوری؟ این "فردا " را؟ همان که دیروز ها را با شوق دیدنت به امروزها بدل کرد و امروزها را به اشتیاق دیدارت به فردا ها واگذار میکند تا شاید تو بیایی! تا شاید تو از ابتدای مهربانی بیایی.... و دست اینهمه مِهر ِ بی پایان ِجاری در جانم را با دست عشق بگیری و بیدارم کنی از اینهمه کابوس ِ هجر آلود ِدردناک٬ با لطافت نوازشی و تبسم لطفی٬ تا باتو قدم به رویا بگذارم و بهارو عشق.... راستی به یادت می آوری؟ این "فردا" را؟همان که سالها در جستجوی رنگ نگاهت نگاهها را جست و نیافت! همان که قرنها در انتظار استشمام عطر حضورت گلها را بویید و .... ندید! همان که روزها در تلالوء درخشان خورشید و شبها در میان انوار روشن ماه تو را جست و جو کرد و...... راستی من همانم! همان که بی تو هیچ بود.... همان که بی تو٬ تهی بود! همان که خالی از عشق و امید و آرزو در زیر باران ِسردو تب آلود ِرنج قدم برمی داشت....همان که مات و بی تصویر در بوران ِنا امیدی و یاس راه می سپرد.... همان که با اینهمه اما، در ثانیه های زندگی اش  تصویر روشن تورا در قاب چشمانش تصویر می کرد! تصویر روشن تو نازنین آسمانی ای که قرار بود بیایی و نمی آمدی.... چقدر دوستت دارم...... چقدر دوستت دارم....! چقدر تو نازنین مهربان رویایی ام را دوست میدارم... چقدر تو ارزوی آسمانی ام را دوست میدارم....با تمام خستگیهایم! با اینکه اینقدر "زیاد" از این دنیا خسته ام! اما به تو می اندیشم که تنها ماءمن بی نهایت آرام آرامشی برای من............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:27  توسط فردا