فقط برای تو!
برای تو می نویسم! برای تو که می نویسم ضرب آهنگ واژه ها قشنگ تر به نظر می آید... خاطره ها زیباتر جلوه می کنند! دنیایم شیداتر و شوریده تر می شود! تو که می آیی شوق و امید و نور و عشق را می آوری بدون اینکه آمده باشی.... ومن قدم شورانگیز تورا به فال نیک می گیرم و هر لحظه بیشتر از لحظه های قبل دوستت دارم....
یادم می آید که به من سلام می دادی! من تو را می دیدم و به معنای دل انگیز بهار تشبیهت می کردم و تو لبخند می زدی و شکوفه شکوفه شوق و عشق از هسته ی امید روییده در جانم سر بر می اورد و جوانه می زد و جوان میشد دلم به هر لبخند تو وبه هر نیم نگاه چشمان رنگین کمانی ات و چه بهاری بود و چه بهاری و چه دل انگیز نسیمی و چه شور انگیز بارانی و چه دلنشین و دلارام بودی تو......
هنوز هم هستی! هنوز هم به تو که می اندیشم صدای تپشهای قلبم را همچنان روز نخست محکم و کوبنده می شنوم که از شوق دیدارت....... هنوز هم پر میشوم از بهار با تمام زوایای نا گفتنی اش و لبریز می شوم از توئی که تمام زندگی ی منی و خودت ندانستی و خودت نمی دانی و چه سخت است نبودن توئی که می بایست می بودی....و نیستی.......
تکرار می کنم! این روزها مدام واژه هایی را تکرار میکنم که دوست داشته ام باتو بگویم! به رنگهای تو می اندیشم که از همه رنگها رنگی تر است به اینکه همه ی جاده ها به تو ختم می شوند!به باران و بهار و رنگین کمان تو که زنده اند و جاودان و بی پایان و رویایی.... به امید و آرزوهای خودم می اندیشم که دور شدند و دست نیافتنی! کجا از من می گریزی بهانه ی من؟ کجا می گریزی اکنون که جاودانه باتو پیوند خورده ام! هر لحظه با توام نازنینم اگر چه تو با من نیستی! کاش دلم را می توانستم از تو پس بگیرم و به خودم بازگردانم که تو هیچگاه نخواهی دانست که تحمل زندگی آنهم وقتی دلت از تو فرسنگها دور است و همراه کسی ست که تورا به فراموشی سپرده ست چه عذاب الیمی ست.....
گلایه نمی کنم..... تو می دانی که در محضر تو مهربان رویاهایم همیشه تسلیم بوده ام! تسلیم هر آنچه تو خواسته ای! تسلیم هر آنچه تو برمن روا دانسته ای! تسلیم هر آنچه توبر من پسندیده ای... با اینهمه می دانم که نمی توانم از دلتنگیهایم نگویم.... با اینهمه صبوری اما باز هم کاش تو می بودی.... کاش...
ای توئی که به من نگاه نمی کنی! ای توئی که من دلتنگ اسیرت را به دست بی رحم فراموشی سپرده ای و دیگر سراغم را نمیگیری!کاش می بودی..... در خستگیهایم نشسته ام و بارنجهایم قدم می زنم و با غصه هایم زندگی می کنم و به روی همه ی آنهایی که بی خیال منند لبخند میزنم و میدانم که همین لبخندها راضی شان می کند و شاد میشوند...... به یاد نقابهایم می افتم...... بگذار امتحانشان کنم! دیگر وقت آن است که با نقاب...... اما نه! تو نقاب دوست نداشتی! اگر تو بیایی و ببینی که نقاب بر چهره دارم مرا نمی بخشی! تو می خواستی من همیشه همین باشم.... همین شبنم کوچک نشسته بر بال رنگین کمان که هر صبح به امید دیدن تو به روی گلها فرود بیایم و هر ظهر به امید دیدن تو به آسمان برگردم و هرشب در دل نور مهتابی ی ماه تورا انتظار بکشم..... همین مانده ام و همین می مانم و همینگونه تورا انتظار می کشم! حتی حالا که می دانم نمی آیی....!
چقدر دلتنگم! آنقدر دلتنگی ی من وسیع است که با این جمله های حقیر به پایان نمی رسد! آرام نمی شوم! آرام نمی شوم و برمن مگیر و از من مپرس چرا که میدانی .....
وقتی نیستی قلمم نوشتنش نمی آید! اما وقتهایی که فقط تورا میبینم و می شنوم و نگاه تورا برجانم حس میکنم و خنده های شیرینت جانم را می لرزاند و حضور آسمانی ات هوای لحظه هایم را معطر می کند با همه ی دلتنگیهایم برمی خیزم و در مقابل شکوه بی پایان تو که نمیدانم چه ای و چرایی! سر تعظیم فرو می آورم و عاشقانه بیت الغزل معرفت از نگاهم برتو جاری میشود و عشق.... که میدانی که چه عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت و می دانی حتما!
همیشه به اینجا که می رسم دیگر نه دلتنگی ای می ماند و نه حرفی برای گفتن! همین کافیست.... همین که تو باشی تا من پیش نگاه آسمانی ات زانو بزنم و چون نفس عمیق و شیرین در جان خود جاری سازمت و غنیمت بشمارم این لحظه های کوتاه و لذت بخش آسمانی را و غنیمت بشمرم بودن چند ثانیه ای تو را که گاهی به جانم سر می زنی و نوازشم می کنی و همین کافیست
و همین در ازای یک عمر رنج و دوری برایم بس است که رسم عشق همین است! همین که من راضی باشم به آنچه که تو می خواهی ..... که من برخود بپسندم آنچه را که تو برمن روا بداری..... اما گاهی دلم می خواهد خودت باشم! اما گاهی دلم می خواهد خودم باشی.........
چرا اینگونه دلباخته ی توام نمی دانم! چرا اینگونه دیوانه ی توام؟ نمی دانم..... فقط می دانم که دوستت دارم! آی ای توئی که نیستی! ببین یک نفر چقدر عاشقانه و دیوانه وار و بی ریا و جاودانه دوستت دارد! کاش حداقل این را بدانی..... حالا که نیستی و نمی آیی......................
امشب هم از تو سرشارم! بدون آنکه تو حتی به یادم بوده باشی... بدون آنکه تو حتی بشناسی ام.....
گاهی به خودم دلداری می دهم که برای افسانه شدن هنوز خیلی زود است! اما تو بگو! زود است؟ یا خیلی وقت است که به افسانه ها پیوسته ام و خبر ندارم؟
خیلی چیزهاست که تو باید بگویی! اما نیستی و نمی گویی! کاش می بودی تا در صدای نی چوپانان آوای الفت میشدیم و مهر.... کاش بودی تا در بلندیهای سبز روستا نفس پاک بهار می شدیم و رویش! کاش بودی تا همراه تک تک خوشه های گندم تن به بازیهای نسیم می سپردیم و شادی! کاش بودی .....
امشب نوشته هایم تمام نمی شود که باتو آغاز شده است.... تمام نمی شود که پایان این ترنم پایان من است.... تمام نمی شود که هر تمامی که تو در آن نهفته باشی آغازیست پرشورتر و شیرین تر..... چه کنم که دوستت دارم و تو نمی دانی؟ چه کنم که ثانیه های زندگی ام از عشق تو سرشار است و تو خبر نداری! چه کنم که از تو دورم دور.... دور.... دور..... و چه کنم که اگر نزدیک هم می بودم باز هم تو از من دور بودی! دورتر و دورتر...... و چه کنم که اگر نزدیک هم می بودم و نزدیک هم می بودی بازهم........
با اینهمه دوستت دارم! و می دانم که همین دوست داشتن برای زندگی ام بس است! حتی اگر قرنها و سالها و ساعتها از تو دور باشم! حتی اگر دنیا دنیا با من فاصله داشته باشی ! و می دانم که در عشق فاصله ای نیست.....
حرفهای من است! آنچه از دلم می گذرد... تو برایم همین هستی که هستی! وهمین هم می مانی! ومن تورا بیان می کنم همانگونه که دلم می شناسدت! همین!




